حكيم ابوالقاسم فردوسى

946

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بخسرو سپردند و بنواختش * برگاه فرخنده بنشاختش شهنشاه خسرو بنرسى رسيد * ز تخت اندر آمد بكرسى رسيد برادرش بد يك دل و يك زبان * ازو كهتر آن نامدار جوان و را پهلوان كرد بر لشكرش * بدان تا بآيين بود كشورش سپه را سراسر بنرسى سپرد * ببخشش همى پادشاهى ببرد در گنج بگشاد و روزى بداد * سپاهش بدينار گشتند شاد بفرمود پس تا گشسپ دبير * بيامد بر شاه مردم پذير كجا بود دانا بدان روزگار * شمار جهان داشت اندر كنار جوانوى بيدار با او بهم * كه نزديك او بد شمار درم ز باقى كه بد نزد ايرانيان * بفرمود تا بگسلد از ميان دبيران دانا بديوان شدند * ز بهر درم پيش كيوان شدند ز باقى كه بد بر جهان سر بسر * همه بر گرفتند يك با دگر نود بار و سه بار كرده شمار * بايران درم بد هزاران هزار ببخشيد و ديوان بر آتش نهاد * همه شهر ايران به دو گشت شاد چو آگاه شد زان سخن هر كسى * همى آفرين خواند هر كس بسى برفتند يك سر بآتشكده * بايوان نوروز و جشن سده همى مشك بر آتش افشاندند * ببهرام بر آفرين خواندند و زان پس بفرمود كار آگهان * يكى تا بگردند گرد جهان كسى را كجا رانده بد يزدگرد * بجست و بيك شهرشان كرد گرد بدان تا شود نامهء شهريار * كه آزادگان را كند خواستار فرستاد خلعت بهر مهترى * ببخشيد باندازه‌شان كشورى رد و موبد و مرزبان هرك بود * كه آواز بهرام زان سان شنود سراسر بدرگاه شاه آمدند * گشاده دل و نيك خواه آمدند بفرمود تا هرك بد داد جوى * سوى موبد موبد آورد روى چو فرمانش آمد ز گيتى بجاى * مناديگرى كرد بر در بپاى كه اى زير دستان بيدار شاه * ز غم دور باشيد و دور از گناه وزين پس بران كس كنيد آفرين * كه از داد آباد دارد زمين ز گيتى بيزدان پناهيد و بس * كه دارنده اويست و فرياد رس هر انكس كه بگزيد فرمان ما * نپيچد سر از راى و پيمان ما برو نيكويها بر افزون كنيم * ز دل كينه و آز بيرون كنيم هر انكس كه از داد بگريزد اوى * بباد آفره در بياويزد اوى گر ايدونك نيرو دهد كردگار * بكام دل ما شود روزگار برين نيكويها فزايش بود * شما را بر ما ستايش بود همه شهر ايران بگفتار اوى * برفتند شادان دل و تازه روى بدانگه كه شد پادشاهيش راست * فزون گشت شادى و اندوه بكاست همه روز نخچير بد كار اوى * دگر اسپ و ميدان و چوگان و گوى